انتظار گاهی
طولانی تر از عمر می شود ،
شاید کوه هم
به انتظار کسی ایستاده است.
تبلیغات
وبلاگ من
آدرس چشم هایش در بلاگر
بایگانی
¯ نویسنده
بهرام رفیع زاده (57)
¯ موضوعات
عمومی (22)
روزانه (16)
فرهنگی (3)
سیاسی (7)
مشق عشق (9)
¯ آرشیو
اسفند 1384 (5)
بهمن 1384 (15)
دی 1384 (7)
آذر 1384 (10)
آبان 1384 (12)
مهر 1384 (8)
لینكدونی
لینكستان
خواندنی ها
جستجو
آمار وبلاگ
امروز : پنجشنبه 19 دی 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
انتظار گاهی
طولانی تر از عمر می شود ،
شاید کوه هم
به انتظار کسی ایستاده است.
نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن 1384 و ساعت 05:02 ق.ظ توسط : بهرام رفیع زاده
ویرایش شده در دوشنبه 1 اسفند 1384 و ساعت 03:02 ق.ظ
فکر می کنم همانطور که «من» به خیلی از مسایل ربط دارد،دارم. بسیاری از اتفاقات و مسایل مختلف ریز و درشت این دنیا نیز به «من » ربط دارد. ربطی یافته ام «من» و همه چیز؛
عروس هزار داماد
نه در نطفه
و نه در نقطه
در هیچ کدام مشترک نبودیم
و تنها
زمین مادرمان بود
ازامروز « من » به سندیکای کارگران شرکت واحد ربط دارد ، همانطور که تا دیروز این مساله به «من» ربط داشت.
نوشته شده در جمعه 14 بهمن 1384 و ساعت 04:02 ق.ظ توسط : بهرام رفیع زاده
ویرایش شده در دوشنبه 1 اسفند 1384 و ساعت 03:02 ق.ظ
بعضی از روزها از صبح اول وقت به یاد باران و بوی نم خاک می افتی ، احساس می کنی فرسنگ ها از جایی که باید باشی دوری .
کلاغ باران
این جا به جای برف
از آسمان
کلاغ می بارد
همه جا به زودی سیاه می شود
زندگی است دیگر ، گاهی دلت حتی برای صبح های شلوغ و ترافیک و چیزهایی که هیچ وقت حوصله اش را نداشته ای هم تنگ می شود.
نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1384 و ساعت 04:01 ق.ظ توسط : بهرام رفیع زاده
ویرایش شده در سه شنبه 4 بهمن 1384 و ساعت 04:01 ق.ظ
راستش نوشتن شعر در این روز های زمستانی که اتفاقا جدای سردی ، سیاه هم هست شاید چندان چسب دل نباشد. اما چه کنم که گاه به گاه دل به جای مغز می نشیند.
زمستان امسال
می گذرانم
سرد ترین روزهای عمرم را
در زمستانی با برف
و بی تو
می دانم که این روزها را هم می گذرانم ، سخت تر از این ها را نیز گذرانده ام . اصلا انگار هر چه سختی ها بیش تر باشد در زمستان ، بهار شیرین تر از همیشه می شود.
نوشته شده در یکشنبه 18 دی 1384 و ساعت 05:01 ق.ظ توسط : بهرام رفیع زاده
ویرایش شده در - و ساعت -
شب یلدا را هم به صبح یک روز در زمستانی دیگر رساندم . یلدایی سرد که از همه ی یلدا هایی که گذرانده بودم ، سرد تر و طولانی تر بود. بی عشق گاهی زندگی برای آدمی سخت می شود و سرد. دوست دارم در روزها و شب هایی که هنوز نیامده اند ، بارهای بار عاشق شوم و عاشق شوم .
دلتنگی
دلتنگ می شوم
وقتی
دلم برایت تنگ می شود
نمی دانم چرا دلم دلتنگ بعضی کسان است که یلدا بی آنها دراز تر از همیشه است. شاید دلم تنگ شده ، شاید .
نوشته شده در جمعه 2 دی 1384 و ساعت 04:12 ق.ظ توسط : بهرام رفیع زاده
ویرایش شده در - و ساعت -
چند روز پیش به مجتبی که سرزدم ، با خودم فکر کردم که چرا ما گاهی شعر را بر هر چیز دیگری ترجیح می دهیم؟ نمی دانم شاید مرضی باشد این مساله . و شاید هم به حضور شعر بستگی داشته باشد .
آسیه هم گاهی به گمانم همین حس را دارد. او با آن که بسیار فعال است و براحتی می تواند در وبلاگش حرف های زیادی را مطرح کند ، گاهی به شعر پناه می برد.
شاید تعبیر من اشتباه باشد از این مساله و یا هم نگاهم به آن ، نگاه درستی نباشد ، اما می بینم که گاهگاهی شهرام هم همین وضعیت را دارد. نمی دانم برای این سوال آیا پاسخ درستی می توانم بیابم یا نه.
در این میان هم گاهی مهناز سوالم را برایم پیچیده تر می کند ، او در وبلاگش تنها شعر می نویسد و شعر . شاید با شعر می تواند همه ی آن چیزی را که می خواهد ،بگوید.
و این دو سوال همچنان در ذهنم با توضیح اما بی پاسخ مانده اند:
۱. چرا ما گاهی به شعر پناه می بریم؟
۲. آیا ما به شعر پناه می بریم یا شعر به ما پناه می آورد؟
هنوز در این باره ساعت ها می اندیشم و باز احساس می کنم که باید .
کلمه
با این حرف ها
که نان نمی شود
کلمه ای
می سازم به وسعت
شعر
نوشته شده در دوشنبه 14 آذر 1384 و ساعت 04:12 ق.ظ توسط : بهرام رفیع زاده
ویرایش شده در دوشنبه 14 آذر 1384 و ساعت 04:12 ق.ظ
دیروز وقت ظهر دوستی نامه ای داده و مرا از حال دوستان باخبر کرده بود ، اما آخر نامه نوشته بود که همین حالا به من خبر داده اند که منوچهر آتشی فوت کرده است. از این خبر افسوس خوردم ، هم به حال خودم و هم به حال دیگرانی که دیگر منوچهر آتشی برایشان شعری نمی گوید.
پیرمرد دل پری داشت از روزگار. هر وقت که با او تماس می گرفتم پس از احوال پرسی می گفت دیگر چه آشی پخته ای ؟
استاد گفتن در این زمانه از دهن ما نمی افتد و اولین بار که با منوچهر آتشی تماس گرفتم تا قراری برای گفت و گو بگذارم،وقتی خودم را معرفی کردم گفتم استاد برای ... تماس گرفته ام و او با همان لحن آرام و مکث دارش گفت : استاد زیر خاک است. جا خوردم آمدم حرفم را تصجیح کنم که گفت : ایرادی ندارد ، گفتم که دیگر مرا این طور صدا نکنی ، چون فکر می کنم ما تا همیشه مدیون گذشتگان هستیم و از آنها می آموزیم.
و حالا او هم به گذشتگان پیوسته .
۱
اگر دلت بخواهد
با هر ترانه به گریه ات می اندازم
تو شمعدانی های لیوانت را سیراب كن
اما من دلم برای كاكتوس های خودم می سوزد
2
این همه به شعرها فكر نكن
روزی ، مثل موهای من
سپید خواهند شد
كمی به دست من فكر كن / كه به جای قلم
حالا عصایی با خود می گرداند
مثل سربازی برگشته از جنگ
كه قفط زخم بزرگ سر خود را
هدیه ، به خانه می آورد
این دو قطعه کوتاه از شعر ترانه های منوچهر آتشی را بارهای بار در صفحه آخر روزنامه اعتماد منتشر کرده بودم . می دانم که شما هم وقت هایی با شعر منوچهر آتشی عاشق شده اید .
برایش آرامش آرزو می کنم...
نوشته شده در دوشنبه 30 آبان 1384 و ساعت 02:11 ق.ظ توسط : بهرام رفیع زاده
ویرایش شده در دوشنبه 30 آبان 1384 و ساعت 02:11 ق.ظ
احساس می کنم این روزها که می گذرند سیاهند و البته گاهگاهی سفید. نمی دانم که این همه رنگی که سراغ دارم به کدام سو رفته اند. پاییز همیشه برایم فصل آسمان آبی بود و پرواز مرغابی های مهاجر . گاهی در کودکی حسادت می کردم به مرغابی های مهاجر که چقدر خوشبختند، و همیشه با خودم می گفتم که حتما آنها آسمان بزرگتری دارند...
نقطه
به من سلام می کنی
با او خداحافظی .
شروع خوبی هستم
بعد از من.
نقطه بگذار
امروز هم پس از گذر سالها و تجربه های مختلف در زندگی هنوز به همان مرغابی ها حسادت می کنم . پاییز امسال هم آنها در تالاب های خزر روزهای خوبی دارند . و من از پاییز نه آسمان دارم و نه مرغابی ...
نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان 1384 و ساعت 01:11 ق.ظ توسط : بهرام رفیع زاده
ویرایش شده در پنجشنبه 26 آبان 1384 و ساعت 02:11 ق.ظ