¿حالا آتشی هم استاد است...
دوشنبه 30 آبان 1384
دیروز وقت ظهر دوستی نامه ای داده و مرا از حال دوستان باخبر کرده بود ، اما آخر نامه نوشته بود که همین حالا به من خبر داده اند که منوچهر آتشی فوت کرده است. از این خبر افسوس خوردم ، هم به حال خودم و هم به حال دیگرانی که دیگر منوچهر آتشی برایشان شعری نمی گوید.
پیرمرد دل پری داشت از روزگار. هر وقت که با او تماس می گرفتم پس از احوال پرسی می گفت دیگر چه آشی پخته ای ؟
استاد گفتن در این زمانه از دهن ما نمی افتد و اولین بار که با منوچهر آتشی تماس گرفتم تا قراری برای گفت و گو بگذارم،وقتی خودم را معرفی کردم گفتم استاد برای ... تماس گرفته ام و او با همان لحن آرام و مکث دارش گفت : استاد زیر خاک است. جا خوردم آمدم حرفم را تصجیح کنم که گفت : ایرادی ندارد ، گفتم که دیگر مرا این طور صدا نکنی ، چون فکر می کنم ما تا همیشه مدیون گذشتگان هستیم و از آنها می آموزیم.
و حالا او هم به گذشتگان پیوسته .
۱
اگر دلت بخواهد
با هر ترانه به گریه ات می اندازم
تو شمعدانی های لیوانت را سیراب كن
اما من دلم برای كاكتوس های خودم می سوزد
2
این همه به شعرها فكر نكن
روزی ، مثل موهای من
سپید خواهند شد
كمی به دست من فكر كن / كه به جای قلم
حالا عصایی با خود می گرداند
مثل سربازی برگشته از جنگ
كه قفط زخم بزرگ سر خود را
هدیه ، به خانه می آورد
این دو قطعه کوتاه از شعر ترانه های منوچهر آتشی را بارهای بار در صفحه آخر روزنامه اعتماد منتشر کرده بودم . می دانم که شما هم وقت هایی با شعر منوچهر آتشی عاشق شده اید .
برایش آرامش آرزو می کنم...
نوشته شده در دوشنبه 30 آبان 1384 و ساعت 02:11 ق.ظ توسط : بهرام رفیع زاده
ویرایش شده در دوشنبه 30 آبان 1384 و ساعت 02:11 ق.ظ
¿اینان هراسشان ز یگانگی ماست
پنجشنبه 26 آبان 1384
پرستو فروهر گفته که شورای تامین استان تهران با برگزاری مراسم هفتمین سالگرد داریوش و پروانه فروهر مخالفت کرده است . مگر یک مراسم ساده چه ضرری به امنیت استان وارد می کند که نمی خواهند برگزار شود.
حالا که هفت سال از آن پاییز و زمستان نحس می گذرد عملکرد های این چنین جای هیچ شکی نمی گذاردکه اینان که امروز با مراسم سالگرد روشنفکرانی چون فروهرها مخالفت می کنند از وجود شان نیز بیم داشتند و هنوز هم از وجود متفکران و کسانی که برای آزادی تلاش می کنند وحشتی عظیم دارند.
آیا تخریب گلزار خاوران و مراسمی که تنها تسلی دهنده بازماندگان است براین نکته تاکید نمی کند که اینان از اشک ما می ترسند ؟
براستی تا چه زمانی می توانند در برابر یگانگی ما بایستند؟
گیریم که مانع از برگزاری یک مراسم ساده شدند، گیریم که نگذاشتند برای کسانی که دوستشان داریم اشکی بریزیم ، گیریم که همه امکانات این چنین را از ما گرفتند.
آیا می توانند لبخندمان را بگیرند ، فکر مان را چه می کنند، رویا هایمان را ؟
نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان 1384 و ساعت 12:11 ب.ظ توسط : بهرام رفیع زاده
ویرایش شده در پنجشنبه 26 آبان 1384 و ساعت 01:11 ق.ظ
¿پاییزی بدون آسمان و پرنده
پنجشنبه 26 آبان 1384
احساس می کنم این روزها که می گذرند سیاهند و البته گاهگاهی سفید. نمی دانم که این همه رنگی که سراغ دارم به کدام سو رفته اند. پاییز همیشه برایم فصل آسمان آبی بود و پرواز مرغابی های مهاجر . گاهی در کودکی حسادت می کردم به مرغابی های مهاجر که چقدر خوشبختند، و همیشه با خودم می گفتم که حتما آنها آسمان بزرگتری دارند...
نقطه
به من سلام می کنی
با او خداحافظی .
شروع خوبی هستم
بعد از من.
نقطه بگذار
امروز هم پس از گذر سالها و تجربه های مختلف در زندگی هنوز به همان مرغابی ها حسادت می کنم . پاییز امسال هم آنها در تالاب های خزر روزهای خوبی دارند . و من از پاییز نه آسمان دارم و نه مرغابی ...
نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان 1384 و ساعت 01:11 ق.ظ توسط : بهرام رفیع زاده
ویرایش شده در پنجشنبه 26 آبان 1384 و ساعت 02:11 ق.ظ
¿قوزی ها
دوشنبه 23 آبان 1384
دنیا دارد ما را زیر نگاهش له می کند، و ما تا امروز این نگاه را تاب آورده ایم.
قوزی
ماه قوزی شده
روز هم
همه چیز دارد خم می شود
آدمها دولادولا راه می روند
ستاره ام دیگر نمی خندد
گورکن قوزی شده
صندلی هم خم می شود
سبدها تا خورده اند
کسی به قوز بالا قوزم می خندد
نه اینکه بدبین شده باشم ، نه. به این نتیجه رسیده ام که در این سالها ما بی نتیجه دور خودمان چرخیده ایم و آنها که ما را تماشا و تشویق کرده اند ، کاری جز تماشای ما نداشته اند و اگر به چرخیدن هزارباره ی ما نگاه نمی کردند، حتما می مردند. و ما از این کار تنها سرگیجه و خستگی نصیبمان شده...
نوشته شده در دوشنبه 23 آبان 1384 و ساعت 10:11 ق.ظ توسط : بهرام رفیع زاده
ویرایش شده در دوشنبه 23 آبان 1384 و ساعت 10:11 ق.ظ
¿سوژه زیادی
یکشنبه 22 آبان 1384
این روزها سوژه های زیادی برای نوشتن وجود دارد، من که این طور فکر می کنم .راستش به همین خاطر هم هست که نتوانسته ام بنویسم. علتش به این نکته برمی گردد که من در تمام طول عمر ده ساله ی کار مطبوعاتی ام هروقت که با تعدد سوژه روبرو می شدم ، کمتر می نوشتم ، یعنی این طور یاد گرفته بودم ، نه اینکه ننویسم اما با وسواس می نوشتم و سعی می کردم سوژه ای که بنظرم بهتر است و بیشتر مورد توجه مخاطبین قرار می گرفت را انتخاب و درباره اش بنویسم.(این هم طریقی است دیگر)
در چند روز اخیر هم همین طور بوده و اگر کمی با دقت بیشتری نگاه کنیم ، می بینیم که اتفاق های زیاد و قابل توجهی روی داده است که می تواند سوژه های جالبی برای نوشتن باشد.حالا از هر جهت و در هر حوزه ای . واقعا که این اینترنت دنیایی ست برای خودش و هزاران دنیاست برای ما. (گاهی فکر می کنم که با یک کامپیوتر متصل به اینترنت می شود یک حبس ابد را کامل ، آن هم در انفرادی کشید ، طوری که نلسون ماندلا و فامیلهاش کم بیاورند)
دیروز و امروزدر حال سفر به روی اقیانوس بی کران اینترنت سوژه ها را مثل ماهی های تن یکی یکی صید می کردم و مشتاق تر به پیش می رفتم که در یک لحظه به خودم آمدم و دیدم که سوژه های زیادی برای نوشتن صید کرده ام اما مسلما نمی توانم درباره همه شان بنویسم. پس لنگر انداختم و به انتخاب سوژه ی خوب پرداختم که همچنان مشغولم ...
*مثلا همین روسیه خودمان یکی از این سوژه ها بود. می دانید که روسیه همواره در پی منافع خودش نقش یکی از حامیان دولت های مختلف ایران را داشته که اخیرا دیگر تبدیل به یکی از بستگان نزدیک شده است. دیروز هم که مقامات دولت ایران سنگ تمام گذاشته بودند و حسابی این مساله را را جار زدند. راستی چرا در دنیا روسیه از همه بیشتر از دولت ایران حمایت می کند؟
*سوژه دیگر را این طور پیدا کردم که :وقتی خواندن مطلب "غیر خودی ها "ی سیدمصطفی تاج زاده در سایت گویا نیوزرا تمام کردم رفتم که نظرم را پایین مطلبش بگذارم ، دیدم که رضا معینی از تاج زاده سوالی پرسیده که تا اندازه ی زیادی اساس مطلبش را زیر سوال برده و من در ذهنم جوابم را گرفتم و دیگر از خیر پیغام گذاشتن گذشتم.
*دیگر سوژه را با خواندن بیانیه انجمن صنفی روزنامه نگاران در حمایت از اکبر گنجی و همین طور گفت و گوی رییس و دبیرانجمن با ایسنا صید کردم . وقتی بیانیه را دیدم یاد سال گذشته افتادم که برادرم شهرام و چند نفر دیگر از روزنامه نگاران در بند بودند وهمین انجمن چقدر طول داد و چقدر بهانه آورد تا یک بیانیه نصفه و نیمه در حمایتشان منتشر کرد. درست مثل همین بیانیه برای گنجی . ( صد رحمت به سندیکای مطبوعات و روزنامه نگاران زمان شاه که رییس سابقش محمد بلوری هر روز به ما یک سری می زد و یک سیگار به ما تعارف می کرد)
راستش این روزها می بینم که با آمدن دولت جدید انجمن فعال است و همین مساله باعث خیالاتی در ذهنم می شود که نکند انجمن سیاسی کاری می کند!!!
سوژه های زیادی دیگری هم بود که اگر بخواهم در همین پست بنویسم یک مثنوی هفتادمن بایت می شود. اتفاقا سوژه فرهنگی و هنری هم داشتم که فردا هم روز خداست.
نوشته شده در یکشنبه 22 آبان 1384 و ساعت 02:11 ق.ظ توسط : بهرام رفیع زاده
ویرایش شده در یکشنبه 22 آبان 1384 و ساعت 02:11 ق.ظ
¿بوی یک دوست خوب می آید
پنجشنبه 19 آبان 1384
نوشته بودم پیش تر که جمعه ها همیشه مثل هم اند ، اما گاهی بوهای خوبی دارند . بوی ریحان، بوی مادر ، بوی یاس و گاهی هم بوی دوستانی را دارند که احساس آرامشی عجیب به ادم هدیه می دهند. فردا هم یکی از همان جمعه هاست . یک روز خوب با یک دوست خوب و احساسی به نرمی شعر.
فراموشی
نمی دانم چرا
این روزها
هر چه فکر می کنم
تو را به خاطر نمی آورم
شاید
فراموشت کرده ام.
گاهی نباید فراموش کرد و گاهی هم باید . ولی احساس می کنم ما به عمد در حال فراموش کردن چیزهایی هستیم که روزی برایمان بزرگ بود، بت بود. چرا گاهی این طور می شویم؟
نمی دانم شاید روزگار ما را به این جا رسانده و شاید هم نه .
نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان 1384 و ساعت 07:11 ق.ظ توسط : بهرام رفیع زاده
ویرایش شده در پنجشنبه 19 آبان 1384 و ساعت 07:11 ق.ظ
¿چه خاطراتی که با هوشنگ داریم!
سه شنبه 17 آبان 1384
نمی دانم شاید دیر باشد برای نوشتن در باره ی کتابی که چندین ماه از انتشارش می گذرد ، اما احساس می کنم که باید در باره اش بنویسم . این که چه بایدی در کار است و چرا باید ؟ پاسخش تنها صداقتی ست که نویسنده کتاب در نوشتنش داشته و مجبورم می کند که صادقانه اعتراف کنم که باید بنویسم.
هر چند که این کتاب در اولین روزهای پس از نشر بدستم رسیده بود تا چیزی درباره اش بنویسم اما نشد و من همچنان نادانسته مدیون نویسنده و ناشر و وجدانم ماندم تا اینکه دوستی این امکان را برایم فراهم کرد و کتاب را دست گرفتم تا نگاهی بیاندازم . و نگاه همان و چند شب و روز با کتاب زندگی کردن همان.
صحبت از کتاب« شما که غریبه نیستید» نوشته ی «هوشنگ مرادی کرمانی» است. همان نویسنده ی شیرین زبان کرمانی با چهره ای سبزه که در عین شیرینی با نمک هم هست. این روزها کمتر کتابی آدم را مجبور می کند تا اعتراف کند که در خواندنش غفلت کرده است.
شما که غریبه نیستید را در حقیقت می توان قسمتی از زندگی نامه ی خود نوشت نویسنده اش ؛ هوشنگ مرادی کرمانی برشمرد که چنین آثاری در میان نویسندگان ، شاعران و هنرمندان ایرانی تاکنون به ندرت یافت می شود . کاری که تقریبا در میان هنرمندان بسیاری از کشور های جهان مرسوم و لازم دانسته می شود ولی متاسفانه در میان شخصیت های فرهنگی ، هنری و حتی سیاسی کشور ما با القابی مثل خود شیفتگی ، و خود خواهی به سخره گرفته می شود.
روایت کتاب در عین حالی که با سادگی و صداقت همراه است گاهی مرا در تنهایی به قهقهه واداشت و گاهی نیز مرا با درد و غم خود همراه و غمگین کرد. آنچه بیشتر از همه مرا مجذوب این نوشته کرد حسی بود که نویسنده از پشت واژه ها به من القا ء و من خواننده را محرم اسرار کودکی و جوانی خود که گاهی گفتنی نیستند، می کرد. و حالا احساس می کنم هوشنگ مرادی کرمانی که سالها با من تفاوت سنی دارد ، یکی از بهترین دوستان دوران کودکی ام است که با هم خاطرات زیادی داریم و من او را بخوبی می شناسم . (هر چند که من در گیلان و او در کرمان بدنیا آمده باشیم)
به نظرم این کتاب موفقیت های بیشتری برای نوسنده و ناشرش بدست خواهد آورد و چه خوب است که شاهد ادامه زندگینامه مرادی کرمانی با همین روایت خالص باشیم و ای کاش که دیگر نویسندگان و شاعران و هنرمندان ما نیز برای روایت زندگی خود از چنین روشی استفاده می کردند تا دیگر شاهد روایت های متناقض در باره ی چهره های فرهنگ و هنر ایران نباشیم.
جدای هوشنگ مرادی کرمانی که حالا یکی از بهترین دوستان من است، باید از دوست خوبم اردشیر رستمی عزیز هم بخاطر طرح زیبای روی جلد کتاب شما که غریبه نیستید ، تشکر کنم که این کتاب را دلنشین تر و آراسته تر کرده است. راستی به شما هم توصیه می کنم که اگر این کتاب را نخوانده اید حتما در اولین فرصت آنرا تهیه کرده و بخوانید.
نوشته شده در سه شنبه 17 آبان 1384 و ساعت 05:11 ق.ظ توسط : بهرام رفیع زاده
ویرایش شده در سه شنبه 17 آبان 1384 و ساعت 06:11 ق.ظ
¿لحظه هایی از زندگی
یکشنبه 15 آبان 1384
دنیا ، دنیای عجیبی ست . آدمها هر روز و هر ساعت و هر لحظه یک قسمت از زندگی را تجربه می کنند. یک لحظه می جنگند ، در لحظه ای دیگر عاشق می شوند و لحظه ای دیگر می میرند. و به آنی فراموش و یا جاودانه می شوند. زندگی شاید همین باشد، شاید ...
عبور
چراغ که سبز شد
از خیابان
و من
گذشتی
گره کور
باز که نمی شویم
وقتی
به هم گره می خوریم
خود زنی
پاهایم را به زمین
سرم را به دیوار
و قلبم را
به تو می کوبم
این واژه ها هم لحظه هایی از زندگی ما هستند که هر روز آنها را تجربه می کینم و پشت سر می گذاریمشان .
نوشته شده در یکشنبه 15 آبان 1384 و ساعت 08:11 ق.ظ توسط : بهرام رفیع زاده
ویرایش شده در یکشنبه 15 آبان 1384 و ساعت 08:11 ق.ظ